تبليغاتX
قلم جنوب
امروز اول مهر یادآور روزهای خوش دوران کودکی است. امروز صبح وقتی از خواب برخاستم کیفم را برداشتم روانه مدرسه فیضیه شوم مدرسه ابتدائی که کنار منزلمان است دیدم که کودکانی همراه با پدر یا مادرشان برای اولین بار به مدرسه می آیند بعضی ها می خندند و با دوستان جدید آشنا می شوند و بعضی ها گریانند. به یاد روزهای افتادم که خودم روانه مدرسه شدم. اولین روزی که به مدرسه رفتم را بخوبی بخاطر دارم. مثل این است که همین امروز اتقاق افتاد. من برای اولین بار که به مدرسه رفته بودم همراه پدرم بود این برای من خیلی مشکل بود. برای اولین بار بود که می خواستم دل از خانه بکنم و به بیرون از خانه انس بگیرم یعنی اینکه یک زندگی اجتماعی غیر ازندگی خانگی تشکیل بدهم . با یک محیط جدید و اعضای آن محیط زندگی خود را آغاز کنم . زندگی سرنوشت ساز که آینده مرا رقم می زند. آینده ای که برای آن دلواپس دارم . وقتی وارد محیط مدرسه شدم کودکانی را می دیدم که همسن و سال من بودند که مثل من همراه پدر و مادرشان به مدرسه آمده بودند. پدرها و مادرها همدیگر را می شناختند وقتی به هم می رسیدند سلام و علیک می کردنددست ماها را در دست همدیگر می گذاشتند و می گفتند بروید با همدیگر بازی کنید و بعد خودشان می رفتند و به ما می گفتند خودتان همراه با هم به خانه بیایید. زمانی که پدرم رفت به گریه کردن مشغول بودم .زیرا در آنجا انگار غریب به نظر می رسیدم و تا روزی که یک پسر با من شوخی پرداخت و با من دعوا کرد. و من هم که تنبل بودم هیچ چیز بلد نبودم روی دست می خوردم و مسخره می شدم . گریه می کردم . بالاخره آن روز سر کلاس برای اولین بار رفتم پشت نیمک نشستم و زندگی نوی در محیط نوی برای آینده خود آغاز نمودم

       عجب روزی بود یادش بخیر                                                                                             

+ نوشته شده در 86/07/01ساعت توسط |